مادرم دوستت دارم













اشكي مانند قطره باراني از گونه هاي آشنايي سرازير شد…
قطره باراني كه اولين قطره بود كه از آسمان زندگي به زمين افتاد…
قطره اي از اشكهاي گونه اي پر از مهر كه زمين را سر سبز و زيبا كرد…
من ديدم درآن اشك چه مي گذرد…من ديدم در آن قطره اشك چه شوري برپاست؟…
قطره اي از اشكهاي پر از مهر و محبت يك مادر…
درست است…آن قطره همان اشك است و آن گونه همان گونه مادر است اشك مادر!
اگر مي خواهي معني واقعي عشق را بفهمي عشق مادر به فرزندش همان عشق
واقعي و گمشده است كه تمام دنيا به دنبال همين معنا بودند…
عشق واقعي بدون شك عشق مادر به فرزندش است…!
نه هوس در آن است، نه دروغ و نيرنگي در آن است ، نه زود گذر است ، نه غصه و
گريه به خاطر جدايي در آن است ، نه پايانش جدايي است!
عشق واقعي در نگاه مادر به فرزندش است…!
من آرزو دارم يك قطره از اشكهاي پر از مهر و محبت مادرم را بر روي دستهايم
احساس كنم…!
مي خواهم آن گرماي اشك مادرم را بيشتر احساس كنم…!
اشكي كه جاودانه است ، اشكي كه واقعا عاشقانه است!…
اين عشق مادرانه نه احساسات است ، نه ديوانگي است ، نه جنون است و نه گناه!
يك انسان خوشبخت انساني است كه در نگاه چشمان مادرش كه پر از اشك است
معني واقعي عشق را بفهمد!
ببيند اين اشكهايي كه از چشمان مادرش ريخته مي شود براي چه چيزي ريخته مي
شود؟ چرا ريخته مي شود؟
آيا از روي احساسات است ؟ آيا از روي نيرنگي و دروغ است؟
اين اشكها مقدس است ، اين اشك مادر را بايد پرستيد…!
عشق يعني همين!…عشق واقعي اينجاست!…قلب و چشم يك مادر چشم انتظار
فرزندش…!
آيا مادر اين اشكها را فقط براي خودنمايي و به دست آوردن دل فرزندش مي ريزد؟
اين اشكي كه از روي گونه مادر ريخته مي شود از ته دل و از تمام وجود ريخته مي
شود !
اين عشقي است كه بين مادر و يك فرزند است !
اين اشكي است كه به خاطر عشق مادر به فرزندش است!…
آهاي عاشقان عشق شما همه بيهوده است!…
آهاي عاشقان معني عشق در نگاه يك مادر است!…
آهاي عاشقان عشق واقعي در قلب يك مادر است!…
اگر مي خواهيد عاشق شويد عشق مادر به يك فرزند را سرلوحه و الگوي خود قرار
دهيد كه در آن نه صحبتي از هوس است و نه صحبتي از جدايي!
اما مطمئن باشيد اين عشق مادرانه ابراز شدني نيست!!!!
مطمئن باشيد اين اشكي كه از گونه هاي مادر به خاطر دوست داشتن نسبت به
فرزندش ريخته مي شود تو اي عاشق هر چه عشقت را دوست داشته باشي نمي
تواني اين ابراز اشك ريختن مادرانه را داشته باشي…!
اي مادران شما واقعا عشق واقعي هستيد!…
چند درس از درسهای زندگی
چند درس از درسهای زندگی:
درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
درس دوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!
درس سوم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!
نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد!
![]() | |
| به نام او که تنها معشوق عاشقان است |
|
برخیز ز عشق دفتری بگشاییم از خانه خورشید دری بگشاییم اکنون که هوا تا ابدیت آبیست برخیز که تا بال و پری بگشاییم ....................................................................................... عشق یعنی واله و مفتون شدن دل ز کف دادن چنان مجنون شدن عشق یعنی ناله یعنی سوز و درد اشک غم بر دیده بر لب آه سرد عشق یعنی گریه های بی امان آتش سوزنده ای بر جسم و جان عشق یعنی درد و رنج بی شمار می برد از تن توان از دل قرار عشق یعنی آیت لطف خدا خود بود درد و به هر دردی دوا عشق یعنی آسمان یعنی زمین مثل آواز قناری دل نشین عشق یعنی خواهش زیبای دل بی قراری های بی پروای دل عشق یعنی آرزو یعنی امید رویش یک شاخه یاس سپید |








































در وصف هم زروی تو ای گل در آتشم