











دختر كوري تو اين دنياي نامروت زندگي ميكرد .
اين دختره يه دوست پسري داشت
كه عاشقه اون بود
.دختره هميشه مي گفت:
اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم
هميشه با اون مي موندم
يه روزی يكي پيدا شد
كه به اون دختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد
ديد كه دوست پسرش كوره.
بهش گفت: من ديگه تو رو نمي خوام برو !!!
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد
و گفت
:مراقب چشماي من باش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۵ ساعت 9:24 توسط mtk
|


در وصف هم زروی تو ای گل در آتشم